ღღღ جاده عشق ღღღ

کاش می شد تمام خاطره هایم را به گوشه ای ازدنیا پیوند می زدم

وقتی دلم ازغریبی غربت رنگ می بازد

درگوشه ای خلوت نوای غم انگیز دلم

رابه روی کاغذ می آورم تا مرهمی

برای دردهایم باشد.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 14 توسط مریم|

 

چه کسی حرف مرامی فهمد؟

چه کسی درد مرا می داند؟

درپس پرده ی اشک چشمم

چه کسی رازمرا می خواند

چه کسی واژه ی تنهایی را

دردل غم زده ام می بیند؟

با سرانگشت محبت چه کسی

قطره ی اشک مرا می چیند

سال ها غیرخدا وند بزرگ

هیچ کس ازغمم آگاه نبود

توشه ی زندگیم درهمه عمر

جزغم و غصه ی جان کاه نبود

مرگ یه روز و یا یک شب سرد

چشم غمگین مرا می بندد

شاید آنجا پس ازاین رنج و عذاب

سردی گوربه رویم می خندد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 21 توسط مریم| |

 

 

 

چشم هایم را می بندم ،اشک هایم گونه هایم را گرم می کنند.

همه جا سکوت است ،دراین تاریکی جزمنو تنهایی کسی دیگر مهمان

محفل ها نیست.چشم هایم را باز می کنم به تاریکی آسمان خیره

می شوم .

آسمان هم گویی درمقابل چشمانم شرمگین است .

این است روزگار من قلبم شده دفتر خاطرات روزگار، دیگر روزها هم برقلبم

زخم یادگاری می گذارند تا دقیقه دقیقه این روزها را به یاد بیاورم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 20 توسط مریم| |

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 20 توسط مریم|

تمام ترانه هایم ترنم یاد توست و تمام نفسهایم خلاصه در نفسهای توست

 

ای زلال تر از باران و پاکتر از آیینه به وجود پر مهر تو می بالم

و تو را آنگونه که میخواهی دوست دارم

 

ای مهربان -پرنده خیالم با یاد تو به اوج آسمانها پر خواهد گشود

 

و زیبایی ات را به رخ فرشتگان خواهد کشید

 

تبسمی از تو مرا کافیست که از هیچ به همه چیز برسم 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391ساعت 20 توسط مریم| |

پدربرگرد

برگرد ببین چه می کشم از فراق

ببین روزگار سیاهم را

کاش آن روز که دستت را گرفتم دستت سرد بود می مردم

کاش آن زمان که برپیشانی ات بوسه می زدم می مردم

فکر کردن به آن روز برایم چقدر عذاب آوراست

کاش من به جای تو می مردم

کاش به جای آنکه بر سرمزارت بیایم،تو برسرمزارم می آمدی

دیگرخسته ام

ازهمه

ازخودم

دیگر نمی خواهم باشم

خسته ام ازتنهایی

احساس درماندگی می کنم.

چه کنم پدر با این دل دردمندم

چه کنم با دلتنگی هایم

چه کنم با اشکهای بی پایانم

نمی دانم چه کنم

دلم گرفته .

حتی یک لحظه از یادم نمی روی

به هرجا نگاه می کنم چهره با محبت تو را می بینم

هنوزباورنکرده ام رفتنت را

تنهاییم را

بی کسی ام را

تو با آن همه محبت چگونه توانستی مرا تنها بگذاری

و رفیق نیمه راه باشی

مرا دراین کوره راه تاریک تنها گذاشتی

 بعدازتودیگرهیچ امیدی به زندگی ندارم

هیچ دلخوشی ندارم

8سال گذشت پدر 8سال

اخ پدر چرا تنهام گذاشتی چرا؟

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 9 توسط مریم| |

خسته ام ،خسته ازاین لحظه ها و دقیقه ها و ثانیه های تکراری که

بی تو سپری می شوند.

خسته ام ،از این اشکهای تکراری و از این شبهای بی قراری.

کاش می فهمیدی و درکم می کردی .چه ساده از من وخاطراتمان گذشتی

و رفتی .وقت رفتن چشمانت را بستی که نگاهت به چشمان پرازخواهش

و اشکم نیفتد.

اشکهایم را دروغ پنداشتی و رفتی ،گویی هیچ گاه درزندگی ات نبوده ام.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 20 توسط مریم| |

"حس شعری نوشتن و گفتن" بی تو

حالا نمانده درذهنم شعرهایم مچاله اندو خراب

چه بگویم بدون" تو" حالا روزهایم همیشه غمگینند ٬

لحظه هایم چه سخت می گذرند

چه بگویم که من نمی خواهم "بی تو" حتی تمام دنیا را

قصه ی من و تو چه زیبا بود،آه لعنت به این روزگار

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 20 توسط مریم| |

می نویسم

برای قلبی که شکست 

و دستی که دیگر توان نوشتن ندارد

می نویسم

ازسرابی که همه هستی ام را به یغما برد

و از طوفانی که خانه آرزوهایم را ویران ساخت

می نویسم

از بغض

ازسکوت

از هر آنچه باید بشکند

می نویسم

 ازدردهای التیام نیافته

از بغض های بی صدا شکسته

می نویسم

از تنهایی

ازبی کسی

آه خدایا دلم گرفته

 دلم گرفته ای خدا 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 21 توسط مریم| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 20 توسط مریم| |


آخرين مطالب
»
» "چه کسی"
» روزگارمن
»
»
» پدرربرگرد
» خسته ام
» من و تو
» "می نویسم"
» "از تودلگیرم خدا"

Design By : RoozGozar.com